نام « خلیج پارس » ، سراسر پارسی است

استاندارد
  • نوشته شده در ۴ شهریور ۲۵۷۶

کشتی یونانی گرفتار آمده در دریای پارس در کناره های کیش

Advertisements

الکی خوش

استاندارد
  • نوشته شده در ۳۰ خرداد ۲۵۷۶

بگذار آنانکه نام درد و رنج یا غم و افسردگی را واقعیت گذاشته اند ، هرچه می خواهند بگویند. آنان گناهی ندارند. راه شاد بودن را نمی دانند. راهش را نمی دانند و باور نمی کنند که خوشی و سرخوشی، دست یافتنی است. چه الکی باشد و چه نباشد ، بودنش بهتر از نبودنش است. کسی که راز خوش بودن را می داند نگران این نیست که دیگران درباره اش چه می گویند. او لبخند می زند و پیام شادی می دهد. او با لبخندش برای آنانکه درد می کشند آرزوی خوشی می کند. او کمک می کند تا آنان هم مزه شادی را بچشند. اگر نخواستند یا نتوانستند، آنان را با واقعیت هایشان رها می کند و می گذرد. آنها نمی دانند که درد و رنجی که می کِشند، همیشه از چیزی نیست که آن را واقعیتِ تلخ زندگی نامیده اند. آنها درد می کشند چون راه شاد زیستن را نمی دانند. درد و رنجِ ما با ما سخن می گوید ولی گاهی نمی شنویم. به بیراهه می رویم و پافشاری می کنیم که عیب از من نیست. به خود می گوییم کاش جهان جور دیگری بود. یادمان می رود که زمانی جهان جور دیگری بود ولی آن را به اینجا رساندیم و نامش را واقعیتِ زندگی گذاشتیم و خود را اینگونه آرام کردیم که جز این نمی توانست باشد.

الکی خوش بودن هنری است که هر کسی ندارد. کسانی که خود را آدمهای جدی می نامند در درونشان می دانند که چه اندازه نیازمند شادی هستند ولی همین یک قلم را جدی نمی گیرند. آنها دروغ می گویند که با واقعیت ها زندگی می کنند. بیش از همه به خودشان دروغ می گویند. آنها با چیزی که خودشان ساخته اند زندگی می کنند. کسی چه می داند در این جهان شگفت انگیز چه چیز درست است و چه چیز نادرست؟! گاهی باید از خود بپرسیم اگر ما درستیم ، پس چرا شاد نیستیم؟! در کجای جهان ایستاده ایم که گمان می کنیم همه چیز به گِرد ما می چرخد؟ آیا می شود همین اکنون ، همه ی آنچه که واقعیت می نامیم را به دور اندازیم و لبخندی جانانه بزنیم؟ کسی که به درد و رنج خود می خندد خوش است ولی هرگز الکی نیست.

چرا کسی از من خوشش نمی آید؟

استاندارد
  • نوشته شده در ۱۸ خرداد ۲۵۷۶

آیا «قانون» یک دیکتاتور است؟ (بخش سوم)

استاندارد
  • نوشته شده در ۱۷ خرداد ۲۵۷۶

در پایان بخش دوم پرسیدیم که: آیا قانون های هستی و قانون های آفرینش، ستمگر هستند؟
مگر جز این است که بسیاری از ما هر روز و هر دم در این جهان احساس بیداد می کنیم؟ مگر جز این است که همواره گمان می کنیم یک جای کار خراب است و ما باید زندگی دیگری می داشتیم؟ آیا جهان هستی و قانونش را دیکتاتور و ستمگر می دانیم؟ اگر به راستی این قانون ها ستمگرانه باشند، آیا راه گریزی از آنها هست؟ آیا ما به راستی آزادیخواه هستیم؟ یا اینکه تنها به دنبال نشاندن قانون خودمان هستیم؟! آیا خودمان به پیروی از قانون های ستمگرانه، در پی گسترش بیداد و ستم نیستیم؟!

برخی، روند ساخته شدن دیکتاتوری و قانون را متفاوت می دانند ولی دیکتاتورها هم در آغاز بنا نبوده که اینچنین باشند. بسیاری از قانون ها نیز با آنکه بیدادگرانه هستند ولی به سادگی دگرگون نمی شوند زیرا کسانی در پشت آن هستند که نمی گذارند. برخی می گویند که راه برای دگرگون کردن قانون بازتر از دگرگونی یک دیکتاتور است ولی اگر ریزتر نگاه کنیم می بینیم که چنین نیست. قانون ها را نیز به سادگی نمی توان به زیر کشید. در پس بسیاری از قانون ها دیکتاتورهایی پنهان شده اند که به نام قانون، چهره ای ارزشمند و پذیرفته به رفتارشان داده اند. برخی می گویند قانون را گروه هایی که نمایندگان مردم هستند می نویسند. ولی دیکتاتورها هم به کمک همان گروه ها که از میان مردم برخاسته اند به آن جایگاه دست پیدا می کنند.

قانون ها با پرچم رفاه و آسایش برای مردم و پیشگیری از جرم و بزهکاری به میدان می آیند. دیکتاتورها و همه ی دولت ها و حکومت ها نیز در آغاز همینگونه هستند. نه قانون و نه هیچ دولتی با پرچم زورگویی و دیکتاتوری پا پیش نمی گذارد.

بیایید با خودمان روراست باشیم. اگر باور داشتیم که قانون هستی، ستمگرانه و بیدادگرانه است پس چرا زمانی که در این جهان به ما خوش می گذرد از چنین چیزی سخن نمی گوییم؟ چرا زمانی که گرسنه هستیم احساس بیداد می کنیم ولی زمانی که سیرتر از دیگران هستیم نه؟ آیا جز این است که جهان را تنها به کام خودمان می خواهیم؟ پس اینهمه داد و فریاد برای آزادی و آزادیخواهی برای چیست؟ پاسخش را خواهم گفت. همه ی این سر و صداها، گرد و خاکی است که ما برای پوشاندن یک تنپوش زیبا به خودخواهی های خودمان به راه می اندازیم. ما (چه خودآگاه و چه ناخودآگاه) به خوبی می دانیم که جهان ما قانون دارد (قانون هستی) و این قانون نه از روی بیداد بلکه از روی یک روند هوشمندانه و پویا است که در گردش است.
هوشمندانه تر است که بپذیریم این قانون را کسی همچون خدا یا انسان ننوشته (زیرا خدا نیز چهره ای انسانی در میان پیروانش دارد). آنچه که ما با آن سر و کار داریم نیروهایی است که در میان آنها زندگی می کنیم و چاره ای نداریم جز اینکه در کنش و واکنش با آنها باشیم. ما توان بیرون رفتن از چهارچوب این قانون را نداریم و این بدین معنی است که این قانون به ما دیکته شده. یا بهتر بگویم، ما خودمان بخشی از این قانون هستیم. ولی در چهارچوب همین قانون نیز پدیده ای به نام «آزادی» گنجانده شده است. این یکی از دوگانگی های شگفت انگیز آفرینش است.
دیکتاتوری بخشی از این جهان پهناور است و چه بخواهیم و چه نخواهیم در کنار آن زندگی می کنیم. شاید از خود بپرسیم: پس آزادی کجاست و چگونه به دست می آید؟


نخست باید داستان دیکتاتوری را به پایان برسانیم.
دیکتاتوری چیزی است که به ما دیکته می شود و ما ناچار به انجامش هستیم زیرا اگر چنین نکنیم تاوان سنگینی برایش خواهیم داد. گاهی این تاوان، جان و زندگی ماست، گاهی دارایی و گذشته ی ماست و گاهی نیز درد و رنجی است که دچارش می شویم. آنچه که در درون ماست و ما را دچار دوگانگی می کند این است که گمان می کنیم بی درد و رنج می شود شاد بود، بی تلاش می شود کامیاب بود و بی مرگ می شود زندگی کرد. ما بالا رفتنِ بی زمین خوردن را می خواهیم. زایش بی درد را می خواهیم و به دنبال آرامش بی هیچ توفانی هستیم. درست با همین نگرش است که همه چیز برای ما بیدادگرانه و نادرست می آید. هنوز به جایی نرسیده ایم که باور کنیم جور دیگری هم می شود دید.

تا زمانی که نگرش ما دگرگون نشود، جهان ما پر از قانون های ستمگرانه و پر از ستمگر و خودکامه خواهد بود و ما خودمان نیز بخش بزرگی از این ستم هستیم. رهایی از این چهارچوب، نیازمند رهاییِ باورهای ما از این منطق خشک و ناکارآمد است. اگر جهان پیرامون ما پر از ستم و بیداد است پس ما در این جهان چه می کنیم؟! آیا در این معادله، ما فقط یک تماشاگریم؟! اگر تنها تماشاگریم، پس چرا چشم به راه پاداش و زندگی بهتر هستیم؟!

سالهای سال می شود با این پدیده درگیر بود، ولی ارزشش را دارد. اگر برای هر یک از ما این چیستان روشن شود، خواهیم دید که بزرگترین گام را برای رسیدن به رهایی برداشته ایم. تا آن زمان، دیکتاتور پشت دیکتاتور خواهد آمد زیرا آنها بازتاب خود ما هستند. هر زمان که چهره ی خودمان را در آنها دیدیم، می شود گفت که به روشنایی نزدیک شده ایم. قانون ها هم چیزی جز همان دیکتاتورهای نوشته و نانوشته نیستند. قانون پشت قانون خواهد آمد و ما گمان می کنیم چیزی بهتر خواهد شد زیرا دگرگونی را تنها برای بیرون از خودمان می خواهیم. گمان می کنیم قانون می تواند راه ما را آسانتر کند بی آنکه به دشواری بیفتیم. بسیاری از ما نمی خواهیم دگرگون شویم زیرا عیب را در خودمان نمی بینیم. دیکتاتورها را به زیر می کشیم و قانون ها را می شکنیم تا زمانی که کسی پیدا شود و ما را بشکند. می شکنیم و باز احساس بیداد می کنیم و دوباره در پی شکستن بیدادگر دیگری خواهیم رفت. و این داستان همچنان خواهد بود تا زمانی که بیاموزیم خودمان و باورهایمان را شخم بزنیم.

«پایان»

آیا «قانون» یک دیکتاتور است؟ (بخش دوم)

استاندارد
  • نوشته شده در ۱۶ خرداد ۲۵۷۶

در بخش نخست پرسیدیم که : آیا قانون یک دیکتاتور است یا خیر؟
بیشتر مردم جهان هنگام روبرو شدن با قانون ، چیزی از نویسندگان و پایه گذاران آن نمی دانند. در پس این قانون می تواند برابری و داد، دلسوزی و خشم، درستی و نادرستی، مردمداری و خودکامگی یا ستمگری و عشق پنهان شده باشد. زمانی که یک قانون به دست شخصی شناخته شده نوشته و پایه گذاری شود، مردم آسان تر می توانند در باره ی آن قانون یا کسی که آن را ساخته، داوری کنند. زمانی که یک گروه، با هر نام و با هر میزان دانشی، آن قانون را بنگارند، مردم با پدیده ای روبرو هستند که به سادگی خود را نمایان نمی سازد. در چنین شرایطی آنها نمی دانند با چه چیزی یا چه کسی روبرو هستند. اگر از آن قانون خشمگین شوند نمی دانند فریادشان را بر سر چه کسی باید بزنند؛ بر سر مجریان آن قانون یا نویسندگان و سازندگان آن. گاهی آن قانون دهه ها یا سده ها پیش نگاشته شده (مانند قانونهای دینی) و سازندگان آن دیگر زنده نیستند ولی رد پای آنان هنوز در زندگی ما دیده می شود. (همین پدیده به روشنی نشان می دهد که بسیاری از قانون ها در درون ماست نه در بیرون از ما، و راز ماندگاری آن قانون خود ما هستیم).

برخی از قانون ها با گذشت زمان کمرنگ می شوند و در برخی از قانون ها گاهی هرچه از عمر آن قانون بگذرد نیروی آن بیشتر می شود. بسیاری از ستمگران و خودکامگان با بکارگیری قانون های کهنه (به نام سنّت) نه تنها جای پای خود را استوارتر می کنند بلکه از زیر بار چیستی و چرایی آن قانون نیز شانه خالی می کنند زیرا می گویند که آن را خودشان نساخته اند.

انسان جانداری است که تلاش می کند کارها را برای خودش ساده تر و کم هزینه تر کند و همین ویژگی است که خوی و عادت او را می سازد. کارهای تازه و نوین، انرژی فراوان تری نیاز دارند تا کارهای روزمره و تکراری. اندیشیدن و نوآور بودن، کار هر کسی نیست. پس بیشتر مردم آسوده ترند که از دیگری پیروی کنند. آنها گاهی از چیزها یا کسانی پیروی می کنند که نه آنها را می شناسند و نه می دانند که خواست آنها از پایه گذاری آن الگو چه بوده است. در اینجا با سود-انگاری و آماده-خوری انسانها روبرو هستیم. همانهایی که می گویند: «سرمان به کار خودمان است و به کسی کاری نداریم«. ولی آنها نمی دانند که اگر با کسی کاری ندارند، کسان دیگری هستند که با اینها کار دارند.

درست در همین نقطه است که دیکتاتوری و خودکامگی آفریده می شود.

اگر گمان کنیم که خودکامگی ، تنها و تنها به یک «خودکامه» نیاز دارد سخت در خطا هستیم. خودکامگی یک پدیده ی دوسویه است که در سوی دوم، کسانی هستند که به خیال خودشان می خواستند کم هزینه و بی خطر زندگی کنند. آنها از دیدن و شنیدن و درگیر شدن گریخته اند و اکنون به چیزی گرفتار شده اند که بازتاب رفتار خودشان است. چنین مردمی کسانی هستند که در بازی ستمگران، نقش «ستمدیده» را پذیرفتند ، غافل از اینکه ستمدیده بی ستمگر هیچ معنایی ندارد. باورش سخت است که ستمگران، آفریده ی ستم-پذیران هستند همانگونه که ستمگران، ستمدیدگان بیشتری را روانه ی جهان می کنند. سخت است باور کنیم که ستمگر، آینده ی همان ستمدیده است.

جهانی که در آن زندگی می کنیم جهان دوگانگی ها ست. هر پدیده ای در جهان در جابجایی و نوسان میان دو سوی خود است. زایش و مرگ، افتادن و برخاستن، تاریکی و روشنی، قانون و قانون شکنی، همگی بخشی از همین دوگانگی است. در این پیمایش دوگانه، بسیاری از پدیده ها مانند یک آونگ در رفت و آمد هستند و گاهی این نوسان، ناهماهنگ پنداشته می شود. قانون هایی که انسانها برای خودشان می نویسند نیز از این چهارچوب بیرون نیست. هر اندازه که سازندگان قانون از یکسو، و کسانی که باید آن را انجام دهند از سوی دیگر، به یکدیگر نزدیکتر باشند قانون هماهنگ تر و بهتری ساخته خواهد شد. هرچه این دو گروه از هم دورتر باشند زمینه ی خودکامگی و دیکتاتوری فراهم تر خواهد بود. اهمیتی ندارد که نویسندگان قانون تا چه اندازه دلسوز مردم باشند. اگر آن مردمی که برایشان قانون نوشته می شود، به سطح قانونگذاران نزدیک نباشند، دیر یا زود باید چشم به راه ستمگران نوپا باشند. و آن ستمگران یا از میان همان قانونگذاران یا از میان همین مردم به پا خواهند خاست.


در سراسر جهان، کسانی را می توان یافت که نیاز به هیچ قانون نوشته شده ای ندارند. آنها قانون زندگی شان را از جهان هستی می گیرند. چنین کسانی برای درستکار بودن نیازمند زندان و پلیس و دادگستری نیستند. چنین کسانی اگر خطایی انجام دهند، آن را با جان و دل می پذیرند زیرا به خوبی می دانند که با این کار، جهان بهتری خواهند ساخت و خودشان نیز فراتر خواهند رفت. چنین کسانی را در همه ی لایه های مردم می توان یافت، از بی سواد و با سواد، دارا و ندار، پیر و جوان و زن و مرد. چنین کسانی را می توان «مردمان خردمند» نامید و خرد آنها هیچ پیوندی با زندگی امروزی و شهری یا سواد دانشگاهی ندارد. خرد چنین مردمی از جای دیگری می آید.

قانون های برابری و دادخواهانه، یک دروغ بزرگ است که تنها در خواب و خیال انسانها یافت می شود. تا زمانی که مردم جهان (خود خواسته) به درستکاری رو نیاورند، هر قانون دیگری که نوشته شود، همواره رودرروی قانون شکنان خواهد بود. هرچند بسیاری از اندیشمندان تلاش می کنند تا بهترین قانونها را بسازند ولی تا زمانی که فاصله ی فراوان میان نخبگان و مردم هست، دیکتاتوری و خودکامگی گریزناپذیر خواهد بود. موضوع بر سر این نیست که این قانون ها خوب یا بد هستند. موضوع بر سر این است که این قانون ها هرچه که باشند از سوی بیشتر مردم خواهد شکست و هیچ قانون نوشته شده ای نخواهد توانست کسی را وادار به درستکاری کند؛ هتا اگر بتوانند مردم را کنترل و در یک چهارچوب قانونی به اینسو و آنسو بفرستند.

تا زمانی که مردم جهان باور نکرده باشند که بی «قانونِ نوشته شده» هم می توان درستکار بود، هر روز باید خودکامگان و ستمدیدگان بی شماری را ببینیم که جابجا می شوند و می آیند و می روند و شاید تنها مرگ باشد که باور آنها را دگرگون سازد. کسانی که قانون هستی را باور نکرده باشند، هر قانون دیگری را یک دیکتاتور می دانند و در برابر چنین کسانی، قانون نیز راهی جز دیکتاتوری نخواهد داشت. اگر اینگونه نبود، چه نیازی به قانون های جزایی بود؟! بزهکاران، همان نگاهی را به قانون دارند که مردم ستمدیده به یک دیکتاتور. اگر چنین نبود هرگز آن را زیر پا نمی گذاشتند. نه در برابر قانون های نوشته شده و نه در برابر قانون های نانوشته، هیچ بهانه ای پذیرفته نیست. اگر آنها را زیر پا می گذاریم برای این است که آنها را نادرست و بیدادگرانه می پنداریم.
اگر هیچ قانونی نباشد و هیچ دیواری در برابر ما نباشد چه؟
پاسخ این است که چنین چیزی نشدنی است. اگر قانونِ نوشته شده ی انسانها را نیز از میان ببریم قانون نیرومندتری که آن را قانون هستی می نامیم در برابر ماست. هر جا که قانون باشد، دیکتاتوری هست، و هر جا که دیکتاتوری باشد آزادی نیست.
اکنون این را می پرسم که: آیا قانون های هستی و قانون های آفرینش، ستمگر هستند؟

به این پرسش نیز بیندیشید. به آن در بخش سوم بیشتر خواهیم پرداخت.

آیا «قانون» یک دیکتاتور است؟ (بخش نخست)

استاندارد
  • نوشته شده در ۱۵ خرداد ۲۵۷۶

همگی ما کم و بیش با قانون و کارکرد آن آشنایی داریم. در اینجا می خواهم به این بپردازم که آیا قانون نیز یک دیکتاتور است یا خیر؟
برخی از ما به قانون پایبندیم و برخی از ما خود را فراتر از قانون می دانیم. برخی از ما قانون را ساخته ی مغز انسان می دانیم و برخی نیز آن را برگرفته از جهان هستی. برخی نیز آن را برگرفته از خواسته های نیرویی می دانند که آن را خدا یا آفریدگار نامیده اند. دستورها و قانون هایی که بدست انسان ها نوشته شده ، گاهی دچار دگرگونی هایی می شود ولی بیشتر مردم جهان بر این باورند که بودنِ قانون بهتر از نبود آن است. بیشتر کسانی که قانون انسانها را دوست ندارند باز هم خود را پایبند به قانونی فراتر از قانون انسان ها می دانند. کمتر کسی یافت می شود که خود را بی نیاز از هیچ قانونی بداند. اگر بداند نیز نمی تواند آن را انجام دهد زیرا قانون های هستی (مانند قانون های فیزیک یا قانون جنگل) او را در بر گرفته اند.

اکنون دوباره این پرسش به میان می آید که آیا قانون یک دیکتاتور است؟!
آیا اگر ما یک قانون را دوست نداشتیم باید از آن پیروی کنیم یا می توانیم از آن سرپیچی کنیم؟ چیزی که آن را ارج نهادن و گرامیداشت (احترام) به قانون می نامیم چیست؟ آیا قانونی را که با آن مخالف هستیم باید پذیرا باشیم؟ چرا؟! اگر هیچ چیز از قانون و روند ساختن آن ندانستیم و آن را باور نداشتیم چه؟ باز هم باید آن را بپذیریم؟ اگر چنین کنیم، آیا این خودکامگی و دیکتاتوری از سوی قانون و قانون مداران نخواهد بود؟! آیا باید به کسانی که آن قانون را نوشته اند (بی آنکه آنان را بشناسیم) باور داشته باشیم و در برابر آنان کوتاه بیاییم؟ یا تا زمانی که چراییِ آن قانون برای ما روشن نشده است باید از کنارش بگذریم؟
چرا باید قانون و چهارچوب های دیگران را گرامی داشت؟ چرا باید چیزی را که قانون گذاران نوشته اند پذیرفت؟ اگر نپذیریم چه می شود؟ اگر آن را انجام ندهیم چه می شود؟


نکته بسیار ریز و ارزشمندی که باید به آن بپردازیم این است که نخست بدانیم که قانون بر چه پایه ای ساخته و پرداخته می شود و درستی یا نادرستی یک قانون را چگونه باید سنجید؟! انجام و اجرای آن بر چه پایه ای استوار است و تفاوت اجرای قانون با زورگویی و ستمگری در چیست؟

اگر دیدگاه مرا بپرسید خواهم گفت که قانون یک دیکتاتور است. قانون به شما دیکته می کند که چه باید انجام دهید و چه نباید انجام دهید. قانون کاری به این ندارد که شما آن را پذیرفته اید یا نه. قانون زورگوست زیرا اگر شما را در چهارچوب خودش بداند و ببیند که انجامش نمی دهید، شما را به سزا و جزای آن کار خواهد رساند و شما تاوان چیزی را خواهید داد که هرگز باورش نداشتید. شاید به شما بگویند که اگر این قانون را دوست ندارید بروید به جایی که بی نیاز از قانون باشید. ولی می بینیم که قانون ها به سراسر کشورها و سراسر جهان گسترش پیدا می کنند و کم کم جایی نمی ماند که بیرون از چهارچوب این قانون ها باشد.
پس چه باید کرد؟ آیا باید تلاش کرد تا چرایی آن قانون را باور کنیم و آن را بپذریم؟ یا باید از چهارچوب آن بیرون برویم و خود را آزاد کنیم؟ اگر نتوانستیم چه؟ آیا باید تلاش کنیم آن قانونی را که خودمان دوست داریم جایگزین کنیم؟ یا بهتر است در همان چهارچوب، قانون را دور بزنیم و به ریشش بخندیم؟

نخستین چیز برای شناخت هر پدیده ای، شک و پرسش درباره آن است.
شاید کمتر کسی در جهان باشد که بگوید دیکتاتوری را می پسندد. اگر چنین کسی هم پیدا شود از سوی دیگران سرزنش خواهد شد و او را از خود دور خواهند کرد. پس چرا می گوییم که قانون را می پذیریم؟ اگر به راستی، قانون چیزی است که از سوی مردم، گرامی داشته می شود پس چرا میزان قانون گریزان جهان، اینچنین بسیار است؟!
اکنون باید پرسید که آیا دیکتاتوری بد است؟! یا اینکه دیکتاتوری نیز یک ابزار است که گاهی می تواند خوب باشد؟ اگر دیکتاتوری را نمی پسندیم با قانون چه می کنیم؟ آیا قانون را نیز باید همانند یک دیکتاتور به زیر کشید و قانون دیگری به جایش نشاند؟ یا باید آزاد بود و پایبند هیچ قانونی نبود؟ آیا چنین چیزی شدنی است؟
این پرسش ها، تنها و تنها یک خواست و رویکرد دارد، و آن شکستن ساختارهای کهنه و فراتر رفتن از کلیشه هاست.
پیشنهاد می کنم به این پرسش ها بیندیشید. در بخش دوم، بیشتر به آن خواهیم پرداخت.

رای می دهی، پس هستی؟!

استاندارد
  • نوشته شده در ۱۷ اردیبهشت ۲۵۷۶